به نام ایران
با درو بر یکایک شما دوستان عزیز. نازنین همراهان این تارنگار.
نمیدانیم چگونه باید مهر شما را سپاس گوییم . براستی که از داشتن چنین دوستان گرانقدری احساس افتخار میکنیم . بی نهایت از تمامی شما دوستان سپاس گزار هستیم.
همچنین دوستان عزیز باید پوزش ما را بابت سرنزدن به تارنگارهای زیبایتان و بروز نکردن این تارنگار بپذیرید. این حدودا یک ماه به شدت درگیر امتحانات بودیم و شوربختانه دسترسی چندانی به اینترنت نداشتیم ولی خوشبختانه پس از گذراندن این روزهای سخت اکنون ما در کنار شما نازنینان هستیم.
امیدواریم که بتوانیم این کم کاری چند وقته را جبران نماییم.
با امید به بهروزی و شادکامی هر روز شما نازنینان.
سپنتا - شادمهر
و.... ایران کهن
سرانجام کراسوس
کراسوس سخت به وحشت افتاده بود ، اما بزرگان سپاه علت این امر را نمیدانستندزیرا او سلطان یکی از قدرتمندترین سرزمین های آسیای غربی بود ومستعمره نشینان یونانی راکه از دریا گذشته وبرسواحل مدیترانه درآسیای صغیر اقامت کرده بودند شکست داده و مجبور به پرداخت خراج به لیدی کرده بود.
مگرنه اینکه سپاه گرانی داشت که دریک چشم به هم زدن میدان جنگ را اشغال میکردند؟
مگرنه اینکه ثروت وی آنچنان بود که درزمان خودش تا به امروز این ضرب المثل باقی مانده است که :
آنقدر ثروت دارم که به پای کراسوس میرسد.
اینها استدلال های سرداران کراسوس بو.د. ولی وی همچنان احساس تشویش و نگرانی مینمود. قاصدهای کراسوس خبرمی آوردند که روزبه روز برمحبوبیت کورش درسرحدات کشور افزوده میشود وبطوریکه از حوای کلام مشاهده میشد ، کورش جوان بی باک ، شجاع ومتواضعی محسوب میشد که شاید از فتح سرزمین آستیاکس قانع نشده وتصمیم به جهانگشاهی و لشکرکشی به هالیس درلیدی را گرفته باشد.
کراسوس با خود اندیشید : حتی اگر هم چنین باشد ، من باید برتری خود را براونشان دهم. سپاه من بیشمار است وسپاهیان نیز همگی آزموده و مطمئن هستند. درسپاه من برخلاف آستیاکس خائن وجاسوس وجود ندارد.
اما باتمامی این تفاصیل گفته های پیر یونانی موسوم به سولون که چند سال قبل به دیدار کراسوس در ساردیس رفته یود به یادش آمد .
اینک سولون دربرابر دیدگانش ظاهر شده بود وبه یادش آمد چگونه آن فیلسوف یونانی درتالار سلطنتی اش و بین بزرگان کشور قدم میزد وظاهرا از آنچه میدید خشنود به نظر نمیرسید. کراسوس که برتخت خود تکیه زده بود ، براین همه میهمان سفر گزین نگریسته وازاینکه سولون تعارفات معموله را به جا نیاورده به هیچ وجه ناراحت نشد. کراسوس دستور داده بود تا درخزانه اش را بگشایند اما سولون توجه چندانی به این همه عظمت نداشت . پس کراسوس به زیر دستان دستور داد تا مورخ یونانی را در قصر گردش دهند تا شکوه وعظمت آنجا نظر او را جلب نماید. اما باز سولون سکوت اختیار کرده بود.
سرانجام وی را به تالار تخت بازگرداندند وکراسوس گفت خوب ، آیا روی زمین کسی سعادتمندتر از من دیده ای؟ سولون پاسخ مثبت داد وگفت که این مرد سعادتمند تر ، تلوس است که در اتن به سر میبرد و صاحب فرزندان ونوه هایی است برازنده ولایق به تازگی طی جنگ به خاطر مملکتش به استقبال مرگ شکوه مندی رفته است.
کراسوس حیرت کرد که این مرد تا چد ساده لوح است که یک فرد عادی را با او که صاحب چنین قدرتی میباشد مقایسه میکند پس سوال کرد لابد این یک مورد استثنایی میباشد اما سولون پاسخ داد خیر ، زیرا دو برادر دیگر را نیز میشناسد به اسامی کلئومیس وبیتون که درمهرورزی به مادر لیاقت خود را به اثبات رسانیده اند.
کراسوس گفت دوست آتنی من آیا تو به هیچ وجه مرا در ردیف مردان سعادتمند قرار نمیدهی؟
سولون جواب داد ای شاه لیدی بطوریکه همه کس میدانند شما صاحب جلال وجبروت بسیار هستید واتباع فراوانی دارید اما افراد زیادی که غرق در ثروت فراوانی میباشند سعادتمند نیستند هستند کسانی که با همان زندگی عادی قانع بوده وبسی خوشبخت میباشند.
بشر همواره مایه تفریح سرنوشت بوده است وتقدیر برای هریک از ما وقایع بسیاری را درچنته دارد پس انکس که در آخر کار مورد مهر تقدیر قرار گرفته وبا موفقیت مواجه شود ، او سعادتمندترین فرد روی زمین خواهد بود.
سولون بااین کلمات خداحافظی نمود و کراسوس بدون اینکه هدیه ای به وی دهد اورا مرخص نمود وبا خود اندیشید عجب مرد جاهل ونادانی.
اما اینک با گذشت چند سال ، باشنیدن خبر عظمت روزافزون کورش سخنان فیلسوف یونانی به یادش آمد.درضمن آنچه که مزید براین ناراحتی های کراسوس را فراهم آورده بود اتفاقی محسوب میشد که بعد از رفتن سولون روی داد و آن اینکه یکی از فرزندان شاه آنکه شجاع تر زیباتر و دوست داشتنی تر از دیگری بود لال بدنیا آمد و دیگری نیز درسن جوانی حین شکار گراز به قتل رسید. شاه خواب دیده بود که این اتفاق روی دهد و هرگونه اقدامی برای حفظ جان فرزندانش انجام داد ولی هرگز نتوانست مانع از تقدیر شود.
قاصد های شاه ازکاهن ها پرسیدند که آیا کراسوس شاه باید برعلیه ایرانیان لشکرکشی کند. نخستین پاسخی که رسید رضایت بخش بود ، آن اینکه :هرگاه کراسوس با ایرانیان جنگ کند امپراتوری عظیمی را نابود خواهد کرد.
کراسوس که جنبه خوب پاسخ را ردنظر گرفته بود به این تنیجه رسید که امپراتوری پارس را نابود خواهد کرد.
کراسوس برای حصول اطمینان بیشتر مجددا قاصد های خودرا به معروفترین معابد یعنی معبد دلفی در یونان فرستاد .
بدین ترتیب کراسوس تصمیم خودرا برلشکر کشی به ماد گرفت . هیچ کس چون او برپیروزی اطمینان نداشت. عده ای درجنگ با ایرانیان تجربه داشتند و میدانستند آنان چه دلاوران جنگجویی هستند وشاید هم برخی کورش را دیدارنموده بودند و از قدرت و نفوذ او آگاه بودند ومیدانستند که فاتح وپیروز خواهد شد.
بازکسان دیگری وجود داشتند << رجوع شود به نخستین نوشته های متن>> که میپرسیدند چرا باید به جنگ رویم . این عده امیدی به پایان جنگ نداشتند اما کراسوس توجهی به هیچکدام نکرد . اطمینان کامل داشت که خدایان ازاو جانبداری مینمایند. مگر نه اینکه کاهنه به نفع او سخن گفته بود.
درمورد پیروزی خود کوچکترین تردیدی نداشت .اطمینان شاه به حدی بود که منتظر متحدانی که درنظر داشت یعنی بابلی ها ، مصریها و اسپارت های یونان شد وی پیشاپیش سپاه خود به سوی ماد تاخت.
ازروی پل هایی که دشمن فرصت تخریب آنها را نکرده بود ، ازرود هالیس گذشت .سپاه او به شهری رسید که میگفتند سنگر مادهاست ولی اسن شهر خیلی زود سقوط نمود. لیدی ها آنجا را گرفته وتمام مردم را اسر ساختند. اما درطول این مدت نیز کورش با سپاهیان خود به سوی مهاجمین تاخت و آنان را در شهر پاتریا محاصره کرده ولی پس از ویرانی شهر بدست سپاهیان کراسوس جنگ سختی در گرفت که نتیجه آن معلوم نبود. کراسوس سخت مبهوت شد زیرا انتظار داشت همان روز جنگ غالب آید.
کراسوس آن شب درچادر خود به این نتیجه رسید که سپاهیانش برای شکست دادن کورش کفایت نمیدهد زیرا قشون کورش بسی نیرومند تر ازسپاه وی بودند.به همین جهت دستور عقب کشی را به سوی ساردیس صادرنمود.
زمستان فرارسیده بود و برطبق رسم زمانه افراد آذوقه های خودرا در خانه هایشان جمع میکردند و درخانه هایشان میساییدند. کورش با شنیدن این خبر که کراسوس عده ای از مزدوران خود یعنی آن عده از سپاهیانش را که برای جنگ استخدام نموده بود مرخص کرده است موقعیت را مغتنم شمرد و به جای اینکه به سرزمینش بازگردد کراسوس را تا قلب لیدی تعقیب نمود و او را وادار به مبارزه پشت دیوارهای ساردیس نمود.
کراسوس ازاین وضع غیر مترقبه سخت یکه خورد ولی به این مبارزه پاسخ مثبت داد. به افراد خود دستور داد تا آماده جنگ شوند وبدانگونه که هرودوت مینویسد : ودرآن روزها هیچ ملتی در آسیا شجاع تر و جنگجوتر از لیدی ها نبود )
جایی که دوسپاه باهم تلاقی نمودند مکانی بود خارج از ساردیس ، مکانی وسیع و مسطح که باری تاخت وتاز ونیزه پرانی لیدی ها بسیار مناسب بود << لیدی ها سوارکاران خبره ای بودند وسوار براسب جنگ مبکردند ودر نیزه پرانی مهارت خاصی داشتند>>
کورش نیز متوجه این موضوع شده ونقشه زیرکانه ای طرح نمود وی اشتران بسیاری برای حمل آذوقه با خود آورده بود اینک باراشتران را خالی کرد ودرعوض افراد خودرا سوار برآنها نمود بطوریکه همگی شبیه سواران مجهز شدند سپس این عده را پیشاپیش سایرین به میدان جنگ هدایت نمود . پیاده نظام پارس بدنبال این عده حرکت نمودند و در ردیف سوم اسب سواران قرار داشتند.
هرودوت دراین مورد توضیح میدهد که : اسب حیوانی است که ازشترمیترسد و رم میکند . توان آنرا ندارد که نه این حیوان کوهان دار راببیند ونه بویش را استشمام کند..
چون دوسپاه به هم رسیدند . اسب های لیدی ها با شنیدن بوی شتران رم کردند وامید کراسوس برباد رفت. لیدی ها از پشت اسب های رم کرده خود پایین جسته و بصورت پیاده نظام با ایرانی ها مصاف نمودند لکن شکست خورده و به سوی دیوارهای ساردیس گریختند.
کورش بیدرنگ فرمان محاصره شهر را صادر نمود. کورش سواران خودرا نزد سپاهیانش فرستاد که نخستین کسی که از دیوارهای ساردیس بالا رود پاداش خواهد گرفت.چند نفر تلاش کردند لکن موفق نشدند تا اینکه سربازی تیزچشم که دیوارهای شهر را زیر نظر داشت یک سرباز لیدی را دید که ازگودالی پایین میرود تا کلاه خویشتن را که از سرش افتاده بود بدارد. این گودال چنان خطرناک بود که دشمن برای نگهبانی آن چندان اهمیتی نمیداد.
کلاه خود سرباز همچنان میغلتید وبه داخل گودال میرفت او نیز پایین میرفت سرانجام کلاه خود را برداشته وازراهی که آمده بود به داخل شهر برگشت.سرباز ایرانی باخود اندیشید به جایی که اورفت من نیز میتوانم بروم.
پس مسیری را که سرباز لیدی رفته بود را نشانه گذاری نمود و به همراه چند تن از دوستان خود از سراشیبی بالا رفته وپیش از آنکه سربازان شهر پی به اوضاع ببرند عده کثیری از سربازان ایرانی بر فراز صخره ها رسیدند وخود را به دیوارهای شهر رسانیدند جنگ سختی درگرفت ولی سرانجام ساردیس سقوط کرد.
یکی از سربازان ایرانی خودرا به کراسوس رساند تا ضربه مهلکی بروی وارد سازد.کراسوس کوچکترین مقاومتی ننمود زیرا آنچنان از شکست مبهوت مانده بود که مرگ را برزندگی ترجیح میداد ولی پسرش که لال مادرزاد بود هنگامیکه متوجه گشت ضربه شمشیری بر سینه پدرش جای خواهد گرفت به سخن آمد و گفت نه کراسوس را نکش.
کراسوس به اسارت گرفته شد ونزد کورش رفت. کراسوس چهارده سال حکومت کرد و طی چهارده روز محاصره شهر چهارده سال حکومت را ازدست داد همان تعبیری که کاهنه کرده بودند و سوء تعبیر شد.
کورش دستورداد تا کراسوس را به همراه چهارده تن از همراهانش برروی کومه ای از هیزم قراردهند تا به گفته برخی مورخین کورش دریابد خدایان یعنی بت هایی که کراسوس میپرستد خواهند توانست او را نجات دهند دراین میان اتفاق بسیار ی رخ داد که از ذکر آنها میپرهیزیم.
درنهایت این کارها کورش فرمان داد کراسوس را ازروی هیزم ها پایین آورند واورا به حظورش برند.
آنگاه در نهایت مهربانی و عطوفت با کراسوس رفتارنمود وازوی پرسید چه کسی اوراترغیب نمود تا به سرزمینش مله نماید وبه جای اینکه یک دوست باشد یک دشمن شده ؟
کراسوس پاسخ داد : شاه به سلامت باد آنچه که من انجام دادم برای سعادت شما ونگون بختی خودم بود . آنچه مرا به جنگ باتو کرد خدای یونانی ها بود خدایی که ازدهان کاهنه دلفی سخن گفت. زیرا هیچ کس بدین سان ابله نیست جنگ را برصلح ترجیح دهد چون زمان صلح کودکان پدران خودرا بر حسب گردش روزگار به خاک میسپارند ولی درزمان جنگ پدران فرزندان خودرا دفن میکنند.
من براین عقیده ام که خواست خدایان این بوده است چاره ای هم نیست.
کورش نسبت به شاه بخت برگشته احساس محبت بسیار نمود ودرنهایت بزرگواری وسخاوت به او گفت هرچه را میخواهد به زبان آرد تا به وی دهند.
کراسوس بدون لحظه ای درنگ پاسخ داد : مقبول ترین لطف شما فرستادن این قل و زنجیر به کاهنه معبد دلفی است.
کورش سخت حیرت نمود ولی چون جریان را شنید لبخندی زد وگفت خواهش کراسوس برآورده خواهد شد .
بدین ترتیب زمانی که قاصد های لیدی قل و زنجیر را به معبد دلفی بردند پیتیاس کاهنه دلفی گفت آپولو << خدای دلفی>> خدایی که من خدمتگزار آن هستم پیشگویی کرد که هرگاه کراسوس با ایرانی ها مجادله کند امپراتوری وسیعی ازبین خواهد رفت و هرگاه کراسوس نزد من فرستاده ومیپرسید که آن امپراتوری کدام خواهر بود ، میفهمید که آن امپراتوری خودش است یا کورش.
ولی او که معنای سخنان کاهنه را نفهمیده ودرضمن سوالی نیز جهت روشن تر شدن موضوع نکرده ، پس نباید هیچ کس را جز خودش مقصر بداند.)
قاصد ها پاسخ را برای کراسوس درساردیس رسانیدند وچون او جواب کاهنه را شنید اقرار کرد که تقصیر از خودش بوده است نه از خدایان.
لازم به یاد آوری است که کورش جان کراسوس را نجات بخشید واورا مورد عفو قرار داد و با وی عهد دوستی بست. کراسوس سالیان دراز زندگی کرد وما دوباره باوی برخورد خواهیم داشت.






