تبليغاتX
سپنتا
کوروش بزرگ :  فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد

فرزندان ایران اهورا نگاهبانتان

 

با امید به پیروزی ملی پوشان فوتبال ایران

 

سخن شما نازنین با ملی پوشان چیست؟

 

 پیروز و برقرار باشید.

بدرود – دیرزیوی شادزیوی روزافزون

سپنتا - شادمهر

+ نوشته شده توسط سپنتا فروهر و سپنتاآرمیتا در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت 15:48 |

فورا به خانه ای برو که ماندانا ، درآنجا فرزندی به دنیا آورده است طفل را بردار وبکش و جسدش را درجایی پنهان کن.

هارپاکس سخت به وحشت افتاد ولی آنچنان مدیون شاه بود چاره ای جز اطاعت ندید.

وی به ترتیبی موفق شد کودک را دزدیده و به خانه خود ببرد و در آنجا کفن برتن بچه کرد و در حین انجام این کار اشک در چشمانش حدقه زد.

درهمین موقع همسرش وارد اتاق شد و پی به ناراحتی وی برد و وادارش ساخت تا ماجرارا برایش تعریف کند و سرانجام پرسید خب ، حال قصد داری چه کنی ؟ آیا قصد داری این بچه کوچک و ناز را به قتل برسانی ؟

هارپاکس گفت : خیر من او را نخواهم کشت زیرا اولا با من نسبت دارد و بعد اینکه آستیاکس پیر شده است و فرزند پسری ندارد چنانچه رخت از جهان بربندد دخترش بجای او برتخت خواهد نشست، و او مرا به خاطر قتل فرزندش مجازات خواهد کرد . اما درهرحال این کودک باید بمیرد اما نه بدست من.

هارپاکس پس از این حرف دنبال یکی از چوپانان سلطنتی که میترا داس نام داشت فرستاد.

این شبان گله خودرا بر کوه ها هایی میچرخاند که مملو از جانوران درنده است. پس طفل را به میتراداس داده و گفت بیا ای مرد چوپان شاه دستورداده که طفل را باخود برداری و به مرتفع ترین کوه ببری تا هرچه زودتر نابود شود.

پس از مرگش جسدش را برای من بیار تا اطمینان حاصل کنم .

درضمن سعی در نجات این طفل نکن زیرا در آنصورت تو نیز به بدترین وضعی کشته خواهی شد.

مردچوپان بچه را برداشته ودور شد. نخست با خود اندیشید که شاید این بچه از خدمه باشد ولی با توجه به لباس گران قیمتش این شک برطرف شد.

درطول راه بایکی از خدمه قصر برخورد کرد که به وی گفت این بچه در واقع شاهزاده خانم ماندانا میباشد واینک شاه آستیاکس فرمان قتلش را صادر کرده است.

مردچوپان پس از ورود به به خانه قنداق طفل را گشود واورا به همسرش نشان داد.

آن زن به یکه  سختی خورد واز شوهرش خواست تا این فرمان وحشتناک را اجرا نکند وچون مرد چوپان شرح داد که چاره ای جز انجام ماموریت خونین خود ندارد ، همسرش به وی گفت که در طول غیبتش فرزند پسری دنیا آورده که از همان بدو تولد مرده و از شوهرش خواست تا جسد آن طفل را برسرکوه گذارد خود از نوه آستیاکس مراقبت نماید.

مردچوپان راه حلی برای مشکل خود یافته بود ، جسد کودک را برکوه نهاده و بعد وی را نزد هارپاکس برد ولی طفل دیگر که نامش را کورش نهاده بودند در خانه محقر چوپان بزرگ شد.

ده سال گذشت. کورش در عرض این مدت رهبر پسربچه های ده شده.او انتخاب گشته بود که شاه انها باشد بعبارت دیگر بچه های در حین بازی اورا شاه خود کرده بودند وکورش نیز در نهایت جدیت این عنوان را پذیرفته بود. بطوریکه وقتی پسری از طبقه اشراف از اجرای دستور وی امتناع ورزید دستور داد تا او را به سختی تازیانه بزنند پسر به پدر شکایت کرد و پدر نیز جریان را یه شاه گزارش داد.

جای تازیانه برشانه های پسری که از فرمان کورش سرپیچی کرده بود نشان داده شد وشاه گفت : تو با چه جراتی با فرزند یکی از مشاورین من این چنین کرده ای ؟ تو فرزند یک چوپان بیش نیستی.

کورش با شجاعت بسیار پاسخ داد : قربان من با او با عدالت رفتار کردم.

بچه های ده مرا شاه خود انتخاب کرده اند چون بیش از همه لایق این عنوان مینمودم.

فقط یکی از سر ها که از دستور من سرپیچی میکرد ومن نیز فرمان مجازات او را دادم وچنانچه به خاطر چنین موضوعی گناهکارم درنهایت رغبت آماده تنبیه میباشم.

درحینی که پسرک با چنین لحن جسورانه ای سخن میگفت شاه از قیافه اش که شباهت نامی به خود داشت و همچنین از طرز گفتار ورفتارش اوراشناخت و درضمن سن او نیز با نوه اش وقف میداد.

بدوا سخنی ابراز نداشت ولی بعد مرد چوپان و کورش را به تالار مخصوص خود خواند.

مردچوپان سعی نمود موضوع را انکار نماید ولی عاقبت اعتراف نمود که طفل را به قتل نرسانیده بود.

آستیاکس فرمان داد که آن مرد قصر راترک نمایدوبه چراگاه خود بازگردد. شاه از تنها کسی که عصبانی شده بود هارپاکس بود و بعد ها نیز آن دوست و خادم قدیمی خود را قصاص وحشتناکی کرد بطوریکه تنها پسر هارپاکس را کشت.

کورش نیز به فرمان شاه نزد پدر ومادر خود درایران فرستاده شد و آنان نیز دیدار فرزند خود بسیار شادمان شدند زیرا تصور میکردند وی مدت ها پیش مرده است.

شاه در وقت فرستادن کورش به نزد والدینش مجددا با مغ ها مشورت نمود وانان خاطر او را آسوده نمودند و گفتند : شاه به سلامت باد ، خوابی که شما دیده بودید ، نشانه آن بود که کورش روزی برتخت سلطنت خواهد نشست وحالا او در واقع یک شاه شده ، شاه پسران دهی که در آن همانند یک فرزند چوپان زندگی میکرده است. پس خواب شما تعبیرگشته است واطمینان داشته باشید که وی دیگر برای بار دوم سلطنت نخواهد کرد .

چند سال دیگر سپری شد. کورش مرد برازنده و برومندی شده بود. از حیث اندام قوی واز لحاظ کردار متین بود وتمام جوانان ایران زمین او را نمونه قرار داده بودند. هارپاکس نیز اوراتحت نظر داشت واین فکر به مخیله اش خطور نمود که آن مرد جوان زا آلت انتقامی از سلطانی کند که وحشیانه فرمان قتل فرزندش را داده بود.

شاه خود نیز درانجام این توطئه به هارپاکس کمک مینمود زیرا هرقدر که پا به سن مسگذاشت مستبد تر  و بی رحم ترمیشد.

در قصر وی عده کثیری از سران سپاه نیز وجود داشتند که مانند هارپاکس ناراحت بودند ودرانجام آن توطئه با آن مرد همکاری نمودند.آنها به کسی احتیاج داشتند ، یک رهبر بود ، یعنی مرد جوانی که بتواند جلب توجه کرده و تحسین وستایش مردم را برانگیزد  وبرای این منظور کورش از همه سزاوترتر بود.

نظر به اینکه سپاهیان شاه تمامی راه ها را تحت نظر داشتند ، لذا هارپاکس برای رسانیدن پیغامی به کورش دست به حقه عجیبی زد. وی خرگوشی را شکار نمود ونامه ای درون شکم او نهاد سپس شکاف پوست شکم حیوان را دوخت . آنگاه خرگوش را به یکی از شکارچیان داد تا آنرا به کورش برساند هیچ کس مشکوک نشد به اینکه این موضوع چیزی جز یک هدیه باشد. چون کورش آن خرگوش را یافت شکم او را شکافت نامه را خارج نمود نامه چنین آغاز شده یود :

((ای فرزند شاهان شکی نیست که خدایان حامی تو هستند چه دراینصورت مدت ها پیش زندگی را بدرود میگفتی . حال وقت آن رسیده تا انتقام خود را از کسی که قصد قتل تو را داشت بگیری  این شخص کس دیگری جز پدربزرگ تو آستیاکس مستبد نیست. اما درمورد من خود میدانی که من اقدام به قتل تو نکردم بلکه تورا بدست چوپانی سپردم که او تورا نجات بخشید، حال چنانچه اندرز مرا پذیرا شوی ، دیری نخواهد گذشت بر سرزمینی که اکنون در سلطه آستیاکس است فرمانروایی خواهی کرد

ایرانیان را ترغیب به شورش کن به ماد حمله کن وچنانچه من یا هر سردار دیگرمادی مامور لشکر کشی علیه تو شود از تو جانب داری خواهد کرد. همه کارها بروفق مراد تو خواهد گذشت.

این اندرزمن است.همه چیزها آماده شده است.هرچه زودتر دست بکارشو.))

کورش از این اندرز خرسند شده و آن عده از جوانان ایرانی  که از جمله پیروانش بودند تحریک نمود  بطوریکه همگی آنان آماده شدند تا اوامر او را با جان ودل اطاعت کنند.

کورش سپاه خودرا به سوی ماد گسیل داشت ودر آنجا جنگ در گرفت اما غالب افراد آستیاکس به دشمن پشت کرده وگریختند. عده دیگری نیز به فرمان هارپاکس به سپاه کورش پیوستند آن عده کمی هم که از موضوع اطلاع نداشتند وبه جنگ با کورش پرداخته بودند به زودی تارومار شدند .

آستیاکس محبوس شد ودرحالی که اورا به حظور فاتح جوان میبردند ، هارپاکس به مسخره کردن وی پرداخت زیرا اینک انتقام قتل پسر جوانش را گرفته بود ، تا مدتی پیش ازاین تمام جهانیان مسیر حوادث را بدان گونه میپنداشتند که ذکر آن رفت اما به همت باستان شناسان و مورخین محقق ، میدانیم که کورش تنها یک بزرگزاده  نبوده بلکه پیش از حمله به آستیاکس شاه آنشان بوده است.

کورش پس از پیروزی خود برآستیاکس علاوه برپارس به عنوان پادشاه ماد نیز شناخته شد . اکباتان که پایتخت ماد محسوب میشد اقامتگاه تابستانی پادشاهان پارس گشت این شهر دراثر تاخت وتاز سپاهیان دچار ویرانی نگشت و تنها تغییری در سلطنت بوجود آمد ومردم نیز از شاه جدید خود اطاعت کردند.

پایتخت این سلطنت متحده نیز شوش بود. از زمانی که کورش بر تخت سلطنت پارس و ماد جلوس کرد تصمیم گرفت بر فتوحات خود بیفزاید. به عبارت دیگر کورش دارای تمامی خصایصی بود که یک سردار زبده باید از آنها برخوردار باشد وعظمت ولیاقت از بشره اش هویدا بود. خصم دیگر وی کراسوس شاه لیدی محسوب میشد که امپراتوری وسیع و نیرومندی بود واقع در آسیای صغیر.

 

 بدرود -دیرزیوی شادزیوی روزافزون

 

+ نوشته شده توسط سپنتا فروهر و سپنتاآرمیتا در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 7:51 |

 

ریش سفید خردمند لب به سخن گشود و گفت : شاه به سلامت باد چرا قصد دارید به جنگ با ایرانیان بروید ؟ فکرمیکنید از این جنگ چه چیزی عاید شما خواهد شد؟

درست فکر میکنید آنان مردمی هستند که لباس چرمی میپوشند ، سرزمینشان خشک و لم یزرع است و توانایی آنرا ندارند تا آنچه را که دوست دارند  بخورند بلکه باید آنچیزی را که بدستشان میرسد بخورند.

آنها نظیر ما هرروزه شراب نمینوشند لیکن با آب میسازند ، آنان انجیر یا میوه خوراکی ندارند.

شکی نیست که شما انتظار پیروزی دارید . ولیکن اگر پیروز نیز شوید بازچیزی وجود نخواهد داشت که به غنیمت ببرید و چنانچه شکست بخورید ، که غالبا چنین اتفاقی رخ میدهد ، تمامی نعمات خود را از دست خواهید داد! همین قدر که باری یک بار طعم نعمت های ما را بچشند دیگر دست بردار نخواهند بود . اینجا را برای اقامت خود برخواهند گزید. من به شخصه خدا را شکر میکنم که تا کنون فکر حمله به ما به مغز ایرانیان خطور نکرده .

 

این ها سخنانی بود که در حدود دوهزار و پانصد سال پیش از دهان پیرمردی سفید مو که مشاور شاه بود خارج شدند. آنچه این کلمات را جالب تر کرده است ، این موضوع است که نخستیم اشاراتی که درتاریخ راجع به ایرانیان شده است .

مخاطب ، شاه لیدی ، همان ترکیه کنونی است که در آسیای صغیر قرار داشت اما بطوریکه خواهیم خواند شاه لیدی بدون توجه به این اندرز به ایران حمله نمود ، البته بهتر است پیش از آن به شرح مختصر اوضاع ایران بپردازیم.

ایران را درگذشته پارس مینامیدند وچنانچه میدانیم وطن ما سرزمینی است حاصل خیز وسیع که حدود آن از ترکیه تا پاکستان است واز آسیای شوروی تا شیخ نشین های خلیج همیشه فارس.

قسمت عمده ایران کوهستانی ویا هموار است و دنباله منطقه وسیعی در آسیا تا به مرزهای چین میباشد . خاک ایران حاصلخیز و هوای آن معتدل است.

آنچه در مجموعه این نوشتار ها خواهیم خواند سیر ترقی ورشد این سرزمین مقدس و تبدیل شدن آن به بزرگترین امپراتوری جهان است .

چنانچه از دریا برآن نگریسته شود ، چندان جالب به نظر نمیرسد .

سواحل آن صخره ای بوده و غرقاب ها ونقاط کم عمقی دارد که برای کشتیرانی تولید خطر مینماید.

بنادر آن کم وکوچک هستند. برفراز صخره ها و پرتگاه های ساحلی سرزمین خشک و داغ وسوزاننده وجود دارد.

تعجبی نیست که دراین مناطق عده معدودی به سر میبرده اند و هیچ گاه نیز نفوس دراین مناطق زیاد نبوده است.

اما چنانچه اندکی پیشتر رویم تفاوتی فاحش چشم ها را خیره میسازد. دراینجا دره های سرسبز وخرم واقع درمیان کوه ها ، واحد های پردرخت ، نخل ها وباغ ها، تاکستان ها ومزارع جویبارهای خرم و هوای لطیف کوهستانی وبرکه های ملایم آب ، نمای یکی از افسانه پریان را را مجسم میسازد.

زمانی که داستان ما آغاز میشود ، این سرزمین خوش آب وهوا وخرم تحت فرمانروایی شاهزادگانی بود که از خراج پرداز شاهانی نیرومندتر ماد ، یعنی سرزمین که در شمال بین ایران ودریای مازندران قرارداشت محسوب میشدند.

بنیان گذار پادشاهی ایران را هخامنشیان میدانند. هخامنش فرزندی داشت بنام (تیسپس) که تاریخ ذکر چندانی از نام وی نکرده است. درمورد اینکه آیا (تیسپیس) شاه ایران بوده ویا بر قسمتی از سرزمین که به قبیله اش تعلق داشته یعنی (پاسارگاد) فرمانروایی میکرده اختلاف عقیده فراوانی هست.

اما آنچه که مهم است این میباشد که مرکز فرمانروایی هخانشیان نقطه غربی ایران درمجاورت سرزمین ایلام جایی که پایتخت و معابر آنها نیز (پاسارگاد) نام داشت ، بوده است . (( رجوع شود به کتاب تاریخ آشور))

ایلام بین ایران وبابل قرارگرفته وبوسیله آشوریها و به سرکردگی آشور بانی پال درقرن هفتم قبل از میلاد تصرف شد وبه عنوان یک ایالت مستقل ازروی نقشه محو گشت.

فرمانروای هخانشی درایران قصد توسعه مرزهای سرزمین خودرا کرده بود و بر ایلام که به عنوان آنشان شناخته میشود حمله نمود.

آنشان یا ایلام دربالای خلیج فارس قرار داشته است. بزرگترین شهر آن شوش بوده است که در کتاب های دینی از آن به شوشن یاد شده است وبلاتردید یکی از کهن ترین شهرهای جهان به شمار میرود.

این شهر پیش از چهارهزار سال درحال ترقی بوده است واین تاریخ سه هزار سال پیشتر از زمانی است که بنای روم گذاشته شده است.

هخانشیان سال های متمادی بر آنشان حکومت میکردند بطوریکه این منطقه از مهمترین نواحی آنان محسوب میشده است.

عده ای از مورخین نیز به استناد لوح های کشف شده براین عقیده اند که خانواده سلطنتی به دو قسمت شده بود. یعنی عده ای برپاسارگاد یا ایران حکومت میکردند وعده ای دیگر فرمانروای آنشان بودند.

ایرانیان ومادها که قسمت عمده ایران کنونی را که در کتب جغرافیایی دشت ایران نامیده میشود ، تحت سلطه داشتند از نژاد آریایی بوده اند.

پس از تیسپیس که جز نامش چیز دیگری درباره او نمیدانیم پسرش برتخت سلطنت نشست و بعد نوه اش کورش اول برتخت نشست که تاریخدانان اورا کامبزیا یا کمبوجیه مینامند.

سپس کورش دیگری درتاریخ پدیدار میگردد که تقدیر بر عظمت نامش به عنوان یکی از بزرگترین بنیان گذاران سلطنت حکم داده بود.

دقیق ترین شرح حال کورش را هرودوت مورخ یونانی داده است.

بدانگونه که هرودوت مینویسد کورش فرزند یک نجیب زاده ایرانی موسوم به کمبوجیه وشاهزاده ماندانا فرزند شاه << آستیاکس>> شاه ماد بود. این ازدواج برای دختر یک شاه چندان برازنده نمی نمود ، لکن آستیاکس به آن راضی بود.**توضیح : در مطالبی دگر شرح کامل این جریان را خواهیم نگاشت**

شاه ماد خواب دید که دخترش برتمامی سرزمین حکمرانی میکند پس با مغ ها مشورت نمود. اینها کاهنین و پیشگویان بودند و خواب آستیاکس را عظمت دخترش معرفی نمودند.

شاه ماد نیز به آنان گفت هرگاه دختر خودرا به یک ایرانی بدهم دیگر به ما آزاری نخواهد رسانید.

یک سال ونیم از ازدواج ماندانا سپری شد و نخستین فرزندش را بدنیا آورد . دراین وقت پدرش خواب دید

این بار خوابی دید که از شکم دخترش تاکی سرکشیده و در عرض مدتی کوتاه این تاک آنچنان رشد کرده که شاخ و برگ هایش سر تا سر آسیا را پوشانیده.

شاه با وحشت بسیار  باکاهنین مشورت کرد ومعبرین به او گفتند این خواب نشانه آنست که فرزند ماندانا جانشین پدربزرگش در سلطنت خواهد شد.

آستیاکس به فکر عمیقی فرو رفت و سرانجام تصمیم دهشتناکی گرفت . یکی از فرماندهان سپاه خود را درضمن یکی از نزدیکترین اقوام خودش نیز بود ، احضار کرد . این مرد هارپاکس نام داشت و مورد اعتماد آستیاکس بود.

آستیاکس بوی گفت : هارپاکس هر دستوری را که به تو میدهم بدون چون وچرا انجام بده واگر به جان خود علاقه مندی درانجام آن موفقیت حاصل کن وضمنا مواظب باش مرا فریب ندهی .

 

سوم خرداد سالروز آزاد سازی خرمشهر را گرامی میداریم

 

ادامه دارد ...

پیروز باشید – بدرود – دیرزیوی شادزیوی روزافزون
+ نوشته شده توسط سپنتا فروهر و سپنتاآرمیتا در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 1:18 |